امروز گذری رفتم دانشکده هوا فضا. جای خیلی عجیبی بود. دیدم یه دالان زیرزمینی هست که بچهها میرن و میان. کنجکاو شدم رفتم دیدم سایت هستش، 7 کامپیوتر برای بچههای لیسانس و همین حدود برای فوق و دکترا. کلاس توی دانشکده فقط به اتاق سمعی بصری محدود میشد و اکثر کلاسها در خودرو و ابن سینا برگزار میشود. کلا 15 استاد بیشتر ندارند و چهارشنبهها اصولا کلاسی ارائه نمیشود. خلاصه کلی به برق امیدوار شدم.
نظرات دیگران []
اول مهر هر سال خیلی حس خوبی داره. مخصوصا با اومدن چهرههای جدید به دانشگاه، که معمولا با پدر و مادرها یا با دوستانشان آمدهاند و با چشمهایی شاد و امیدوار به ما نگاه میکنند. آدمهایی که هر کدام یک دنیا حرف دارند و احتمالا دوستان آینده ما خواهند بود.
نظرات دیگران []
بچه بودم .... با مامان و بابا و فرید سوار ماشین شده بودیم که بریم مهمونی. از در قصرفیروزه که خارج شدیم، ماشینها همه ایستادند، ترافیک سنگینی شد، چند لحظه بعد برقها رفت، ماشینها چراغهایشان را خاموش کردند .... همه منتظر حمله هوایی به آسمان چشم دوختند .... یکدفعه آسمان از هر سو روشن شد، ضدهواییها از هر نقطه تهران همه بسمت یک نقطه کانونی در آسمان گلولههایی شلیک میکردند که تنها در عرض یک ثانیه تا 90 هزار پایی بالا میرفت و خاموش میشد. آسمان فرشی از گلوله بود. ناگهان ضدهواییها یکییکی خاموش شدند، گویی هواپیمای ایرانی از مهرآباد برخاسته بود و نبرد تنبهتن شده بود.
من هرگز درست نفهمیدم پدر و مادرم چطور میخوابند. شاید رادیو را با صدای کم روشن میذاشتن .... هر چه بود یکباره هر دو سراسیمه بلند میشدند و ما را صدا میزدند. آژیر قرمز، و بلافاصله برقها میرفت، تمام لباسهامان کنار بالشت بود، در تاریکی میپوشیدیم، و تمام این مدت تا وقتی که خودمان را به هر جایی که دوست داشتیم میرساندیم، زیر یک دقیقه طول میکشید .... سپس انتظار بود ..... و صدای انفجاری قوی که تمام شهر را درمینوردید ..... زنها و بچهها به اتاق کوچکی در طبقه دوم، خونه خانم زمانی، زن مومنی که شوهرش را در آتشسوزی از دست داده بود پناه میبردند. برایمان چای میریخت و گاهی قرآن میخواند ..... من به مادرم میچسبیدم و او برایم آیتالکرسی میخواند از کرسی قدرت خداوند که به اندازه آسمانها و زمین است ....
نظرات دیگران []
بچه که بودیم، زمان جنگ، توی یک پادگان نیمه نظامی، قصرفیروزه زندگی میکردیم. بخشی از نیروی هوایی بود و فکر کنم بخشی از سرای عراقی هم در آنجا نگهداری میشدند. حتی قبل ازینکه حملات هوایی به شهرها شروع شود هم در 100 متری خانه ما یک تپه با قلوهسنگ ساخته بودند، بالاش یک ضد هوایی نصب کرده بودند. من عاشق اونجا بودم، گوشه دنج و کوهنوردی (!)، ور رفتن با لولههای خالی ضدهوایی و .... با علیرضا یه روز رفتیم کوهنوردی. سربازا اونجا کشیک بودن دم غروب بود. یکیشون از پشت ضدهوایی پایین اومد «بچهها اینجا خطرناکه برای چی اومدین اینجا؟» من «ما دنبال گل لاله میگردیم و سنگواره»، «سنگواره دیگه چیه؟» ، «هیچی. گل لاله» . «بیا من اینجا چند تا دیدم» . من: «نه ما هر روز داریم اینجا رو میگردیم. نیست» ..... سربازه یکم گشت تا ناامید شد .... گلهای فوقالعادهای بود. لالههایی به اندازه یک فنجان، با رنگ قرمز و سیاه داغ، لطیفترین گلی که دیده باشید، فوقالعاده نادر، که فقط روی تپه ضد هوایی ممکن بود پیداش کنی ....
نظرات دیگران []
امروز لیست کلاسم رو نگاه کردم اکثرا 86 ای بودند. 50 تا آدم کاملا جدید که باید با همشون آشنا بشم. ترم قبل شانسی که آوردم این بود که اکثر بچهها از کلاس آمار و احتمال میآمدند و تعداد آدمهای جدید خیلی زیاد نبود. البته اینا فرق میکنن چون برقی نیستن زیاد باهاشون برخورد ندارم و احتمالا کمتر میبینمشون. در هر صورت مشکل اصلی اینه که هنوز سیلابس جدید مبانی رو اعلام نکردن به ما.
نظرات دیگران []